تبليغاتX
وذاالنون ( و به یاد آور )
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر (هرچه در آسمان و زمین است ملک خداست)
 

سلام

خواننده عزیز ، گفتن خیلی حرفها راحت نیست . البته بیان آنها شاید راحت به نظر بیاد اما پذیرش این مطلب و یا درک موضوع بیان شده کمی مشکل است به همین خاطر نمی تونم خیلی حرفها رو بگم پس انتظار این موضوع که حرفهای استاد را بشه ادامه داد کمی مشکل به نظر میاد .

وقتی کسانی که خود چندین سال است در این دایره هستند با تردید به قضایا نگاه میکنند اما دیگران توقعی نیست .

چند وقت هست که باید کارهای انجام بدم و جاهای برم که ممکن است نتوانم مطلب جدید بدم ، این مطلب را هم بگم که چند ماهی بود با خودم جنگ داشتم و زیاد فرصت سر زدن به وب را نداشتم .

شاید دوباره برگردم و شاید ...

به امید رسیدن به لذتهای ماندگار و ابدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/01ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط mehman | 

 

تقديم به آنها که عشق را مي‌شناسند

لازم است گاهي از خانه بيرون بيايي و خوب فکر کني ببيني باز هم مي‌خواهي به آن خانه برگردي يا نه؟

لازم است گاهي از مسجد، کليسا  بيرون بيايي و ببيني پشت سر اعتقادت چه ميبيني ترس يا حقيقت ؟

لازم است گاهي از ساختمان اداره بيرون بيايي، فکر کني که چه‌قدر شبيه آرزوهاي نوجوانيت است؟

لازم است گاهي درختي، گلي را آب بدهي، حيواني را نوازش کني، غذا بدهي ببيني هنوز از طبيعت چيزي در وجودت هست يا نه؟

لازم است گاهي پاي کامپيوترت نباشي، گوگل و ايميل و فلان را بي‌خيال شوي، با خانواده ات دور هم بنشينيد ، يا گوش به درد دل رفيقت بدهي و ببيني زندگي فقط همين آهن‌پاره‌ي برقي است يا نه؟

لازم است گاهي بخشي از حقوقت را بدهي به يک انسان محتاج تا ببيني در تقسيم عشق در نهايت تو برنده اي يا بازنده لازم است گاهي عيسي باشي، ايوب باشي، انسان باشي ببيني مي‌شود يا نه؟

و بالاخره لازمست گاهي از خود بيرون آمده و از فاصله اي دورتر به خودت بنگري و از خود بپرسي که سالها سپري شد تا آن شوم که اکنون هستم ؟

آيا ارزشش را داشت ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط mehman | 

 

استاد احدی از اساتید درس خارج حوزه علمیه قم نقل مي كند:

یک هفته قبل از مرگ آقای بهجت ، دور آقا نشسته بودند ؛ آقای بهجت فرمودند : امسال برای من ، مشهد خانه اجاره نکنید من امسال حرم امام رضا نمیروم .علی آقا ( پسر آقای بهجت ) گفت : حاج آقا ما فرستادیم همان ساختمان سابق در کوچه باقری را اجاره کنند .آقا فرمودند : زنگ بزنید و بگویید برگرده ، من امسال مشهد نمی روم .علی آقا از جا بلند شد و موضوع را به مادرش گفت ؛ مادرش گفت :آشیخ محمد تقی چی گفتید ؟آقای بهجت فرمود : سر و صدا نکنید ، من این هفته یکشنبه ساعت پنج بعدازظهر می میرم ؛ عمرم دیگه تمام شده .

یک ربع مانده به ساعت پنج بیهوش شدند ؛ علی آقا ایشان را گذاشت داخل ماشین تا به دکتر ببرند ، یک لحظه آقا چشمانشان را باز کردند و آرام گفتند : نبرید ! نبرید ! . سر چهارراه بعدی که رسید آقا بلند شدند و دستشان را روی سینه گذاشتند و گفتند : ” السلام علیک یا صاحب الزمان ” و دقیقاً راس ساعت پنج از دنیا رفتند .

آقا این یک هفته آخر عمرشان را شبها تا صبح بیدار بود ، یک لحظه نخوابید ؛ روزها که برایشان غذا می آوردند یک لقمه می خورد و می گفت : ” بسم الله و بالله و الیک اعود ” خدایا به سوی تو میام .

خانم شان میگفت : آقا یک حال دیگری داشتند ، قرآن می خواند و گریه می کرد و می گفت : خدایا خیلی قرآن را دوست دارم ، روز قیامت هم برام قرآن میاری ؟ بعد فرمود برام گریه نکنید . آقا صبح دوشنبه می آمدند حرم . علی آقا میگوید : صبح دوشنبه بعد از زیارت قبر آیات عظام ،آقا دست من را گرفتند و گفتند : پسرم من را اینجا دفن می کنند .من این مطلب را جایی نقل نکردم .صبح روز دفن ، هنگامی که جنازه را آوردیم برای دفن ، دیدم همان جایی است که پدرم آدرس داد ، به آقای مسعودی (تولیت حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها) گفتم :چه شد اینجا دفن کردید ؟

آقای مسعودی گفت : هر کجا داخل حرم دنبال قبر رفتیم پیدا نشد ، فقط همین جا را پیدا کردیم .

نمی دونم منبع مطلب کجا بوده ، از طریق ایمیل دریافت کردم .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/14ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط mehman | 
 

سلام بر ارباب عاشقان     سلام بر خون خدا

 

باز غم در سینه ام غوغا نمود

باز  آهنگ عزا برپا نمود

باز هم شد موسم افسردگی

دیده جاری اشکِ سیل آسا نمود

ایستاده بر بلندایی به دشت

راز دل را اینچنین افشا نمود

زینبم من زینب دل سوخته

آنکه رسم عشق را احیا نمود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/15ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط mehman | 

 

خسته ام میفهمید؟!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانه این تنهایی.
بخدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت.
بخدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ .
بخدا خسته ام از حادثه ساعقه بودن در باد.
همه عمر دروغ، گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است، دروغ است، دروغ !!
من چه میدانم از،حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل، عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است ؟!
من چه میدانم شمع، واپسین لحظه مرگ،

حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعه نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم !!
بخدا من همه عمر به عشاق حسادت کردم !!
باختم من همه عمر دلم را، به سراب !!
باختم من همه عمر دلم را، به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همه عمر دلم را، به حراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
بخدا لاف زدم،من نمیدانم عشق، رنگ سرخ است؟! آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست ؟!
عشق را در طرف کودکیم، خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،در شط مهر و وفا

اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب، پیش زیبایی ها!!
بخدا خسته شدم،
میشود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم، میروم مثل شما، پی احساس غریبم تا باز، شاید عاشق بشوم!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/09/01ساعت 2:55 بعد از ظهر  توسط mehman | 

 

این پیام فقط برای من ارسال شده ! گاهی خداوند پیام خود را از زبان بندگان به شما ابلاغ می کند .

*****

در 30 سالگي کارش را از دست داد

 در 32 سالگي در يک دادگاه حقوق شکست خورد 

در 34 سالگي مجددا ور شکست شد 

در 35 سالگي که رسيد,عشق دوران کودکي اش را از دست داد 

در36 سالگي دچار اختلال اعصاب شد 

در 38 سالگي در انتخابات شکست خورد 

در 48,46,44 سالگي باز در انتخابات کنگره شکست خورد 

به55 سالگي که رسيد هنوز نتوانست سناتور ايالت شود 

در 58 سالگي مجددا سناتور نشد 

در 60 سالگي به رياست جمهوري آمریکا برگزيده شد 

...

نام او آبراهام لينکلن بود 

........ 

جا نزد 

هرگز جا نزنيد 

بازندگان آنهايي هستند که جا زدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/08/12ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط mehman | 

تعريف فقر

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

              فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..  

             فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است .. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/10ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط mehman | 

من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را روی دنده عقب وانت می گذارند!

 شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اند    !

 شهری که هنوز پیکان 56 را ترجیح می دهند .

 شهری که در جدول های روزنامه ها و مجله ها سوال این است: بی دینی 7حرفی  و جواب می شود: سکولاری!

 شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند .

 شهری که نظامی اش شهردار می شود !

 مهندس برقش تاکسی دارد !

 وزیر امور خارجه اش انگلیسی را با لهجه لری حرف می زند !

 آدمها از دیدن پلیس می ترسند !

 شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد !

 شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید!

 شهری که ملت رسانه ای دارد اما رسانه ملی ندارد.

 شهری که زبانش "پارسی" است اما می گویند "فارسی" چون زبان عربها "پ" ندارند !

 شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم، و تو هوای من را، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم .

 شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می کشند اما دزدان چند مجسمه را نمی توانند پیدا کنند !

 شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!

 شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد !

 شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد !  

شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند !

 شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند ! 

شهری که همه مشکل را در کسی دیگر می جویند !

 شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در آن مردم !  

(ارسال شده با ایمیل توسط یک دوست )

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/09ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط mehman | 
 

این ایمل رو امروز دریافت کردم .

 

ادب و احترام همراه

 با درود بي‌پايان

به جان و روان پاك تمام

مادران دنيا

 

اين عكس با عنوان "عشق مادر در زمان زلزله"، اثر یک عکاس چینی که برنده مدال طلای پنجمین دوره "مسابقات بین المللی عکاسی مطبوعات چین" شده است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/15ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط mehman | 
 

سلام ،

        هرمطلبی برای هر مکانی کارایی خاص خودش رو داره . هر سخنی در نوع خود باید قبل از استفاده مشاهده بشه که سخنران در چه مکان و زمانی این سخن رو مطرح کرده . این موضوع در مورد سخنان معمولی و سخنرانی های ساده صدق می کنه ولی در مورد حدیث معصوم ( ع ) صدق نمی کنه ؟ من کاملا با این موضوع موافقم که ائمه ( ع ) در زمان خود سخنان را با توجه به شعور شنوده عنوان می کردند و نه با توجه به توان و دانش خودشون .

خرده میگره به حدیث ائمه که چی ؟: چرا به این شکل مطرح نکردند و به اون شکل مطرح کردند ؟ برگشتم میگم : من الان با این همه رونق اطلاعات و در دسترس بودن تمامی مطالب از طریق رادیو ، تلویزیون ، ماهواره، انترنت و چه و چه هنوز قادر به درک مفهوم و شان بیان حدیث نمیشم اونوقت توی اون زمان و مکان چه انتظاری داریی تو....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/07/15ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط mehman | 

 

دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي کيسه ايست هول هولکي و دم دستي. اين دوستي ها براي رفع تکليف خوبند اما خستگي ات را رفع نمي کنند. اين چاي خوردن ها دل آدم را باز نمي کند خاطره نمي شود فقط از سر اجبار مي خوريشان که چاي خورده باشي به بعدش هم فکر نمي کني 
 
 دوستي با بعضي آدمها مثل خوردن چاي خارجي است. پر از رنگ و بو. اين دوستي ها جان مي دهد براي مهمان بازي براي جوک هاي خنده دار تعريف کردن براي فرستادن اس ام اس هاي صد تا يک غاز. براي خاطره هاي دمِ دستي. اولش هم حس خوبي به تو مي دهند. اين چاي زود دم خارجي را مي ريزي در فنجان بزرگ. مي نشيني با شکلات فندقي مي خوري و فکر مي‌کني خوشبحال ترين آدم روي زميني. فقط نمي داني چرا باقي چاي که مانده در فنجان بعد از يکي دوساعت مي شود رنگ قير يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجان رنگ مي دهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودي نه چاي.
  
 دوستي با بعضي آدم ها مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است. بايد نرم دم بکشد. بايد انتظارش را بکشي. بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني. آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني. بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک. خوب نگاهش کني. عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه جرعه بنوشي اش و زندگي کني.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/06ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط mehman | 

 

دعاهاي زير از کتاب سومين جشنواره بين‌المللي"دستهاي کوچک دعا" است. اين جشنواره سه سال است که در تبريزبرگزار مي‌شود و دعاهاي بچه‌هاي دنيا را جمع ‌آوري مي‌کند و برگزيدگان را به تبريز دعوت و به آنها جايزه مي‌دهد. دعاهايي که مي‌خوانيد از بچه‌هاي ايران است.لطفاً آمين بگوئيد:

 

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! ( تاده نظر‌بيگيان / ۵ساله)

 

خداي مهربانم! من در سال جديد ازشما مي‌خواهم اگر در شهر ما سيل آمد فوراً من را به ماهي تبديل کني! (نسيم حبيبي / ۷ساله)

 

اي خدا! کاش همه مادرها مثل قديم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بايستم! (شاهين روحي / 11 ساله)

 و کلی دعای قشنگ در ادامه متن

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 11:7 قبل از ظهر  توسط mehman | 


  جويند همه هلال و من ابرویت 

                                                گیرند همه روزه و من گیسویت

   از جمله ای  دوازده ماه  تمام 

                                                 یک ماه مبارک است،آن هم رویت

 

خدایا

             یادم بده

                       یادم باشه

                                  یادت باشم

 

 

ماه مهماني خدا فرا رسيد

 

 

امام صادق-ع:

خواب روزه دار عبادت،

خاموشی او تسبیح،

عمل وی پذیرفته شده

و دعای او مستجاب است.”


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/20ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط mehman | 

 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد"

استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: بله, آقا"

استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/05/18ساعت 3:59 بعد از ظهر  توسط mehman | 


اي كساني كه دعا مي كنيد و حوائجي داريد

      خداي خود را به تزرع و پنهاني

   و به صداي آهسته و بي آنكه آوازي بر كشيد در دل خود

      در صبح و شام هم از راه ترس و هم از روي اميد بخوانيد

                    تا اجابت كند شما را . 


عنوان كتاب : من دعا مي كنم 

نويسنده : پورنگ هاشمي

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/05/12ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط mehman | 

 

استاد می گفت مراعات رفق کنید ! اگه نکنید سودی نخواهد داشت که هیچ ،حتما متضرر میشید .

آقا ببندید ! چیه" هی کتاب دعا جلوتون باز کردید ؟!

استاد می گفت: یادم نمیاد دعای کمیل را تا آخرش خونده باشه ( منظورش استاد خودش بود ) . دعای کمیل همش دعاست ، همون اولش که باز کنی دعاست تا آخر . هر خطی که باز کنی و بخونی دعاست و کافیه تو درک کنی داری چی می خونی و حال خوشی داشته باشی . همین تمام کاراست .

اتفاقا این موضوع رو تو برنامه دپریشب تلوزیون هم دیدم که مجری خوب برنامه با مهمانش داشت صحبت می کرد . البته این دوستان ترسی داشتند در مورد این موضوع که : مبدا بعدها در مورد این موارد بینندگان دچار سوء تفاهم بشوند .

همیشه می گن اگه توان تو پنج ورق قرآن است صفحه چهارم را قرایت کردید ، قران را بسته و این میزان را کافی بدانید . همواره برای عبادت عطش داشته باشید و ظرف وجود خود را تکمیل نکنید . کمتر از ظرفیت وجود عبادت کنید تا برای عبادات همواره تمایل داشته باشید .

رفق یعنی مدارا

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/26ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط mehman | 
 

دیشب صدای زنگ گوشیم بلند شد وقتی گوشیم رو چک کردم دیدم یک پیام زیبا دریافت کردم . گفتم بد نیست برای شما هم بنویسم بخونید و امیدوار باشم تا لذت ببرید .

 

زندگی بافتن یک قالیست ،

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی ،

نقشه را اوست که تعیین کرده ،

 تو در این بین فقط می بافی.

نقشه را خوب ببین !

 نکند آخر کار ، قالی زندگیت را نخورند .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/26ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط mehman | 
 

سلام دوست عزیز . شما آیت الله مرعشی را می شناسید ؟ آیا مطلبی در مورد این شخصیت گرامی مطالعه نموده اید ؟ چند وقت پیش دوستی در مورد ایشان مطالبی را داشت تهیه می کرد که اتفاقی بنده هم در جریان آن قرار گرفتم ! نمی دونم چرا به این عزیز انقدر علاقه مند شدم !! انسان دوست داشتنی بوده . ذکری که ایشان به فرزندشان وصعیت نموده است که در رکوع و الخصوص در رکعت آخر بیان نمایند به گمانم سفارش امام عصر ( عج ) می باشد . برداشت از این متن آزاد ، خوشت آمد یا نیامد آزاد ، استفاده کردی یا نکردی آزاد ، حال خوشی بهت دست داد یا نداد آزاد .....فقط تو رو خدا اگه یه وقت دلت لرزید یه دعای آرامش برای من بخون یه خدا بیامورزه برای آیت الله مرعشی و بعد خدا امواتش رو بیامورزه برای گذشتگانم .

 

 

 ذکر مخصوص امام زمان در رکوع :

 

و سفارش مي کنم او را به مداومت اين دعا پس از ذکر رکوع خصوصا در رکعت آخر :

«اللهم صل علي محمد و آل محمد و ترحم علي عجزنا و اغثنا بحقهم»

«پروردگارا ! بر محمد و خاندانش درود فرست و ترحم بر عجز ما کن , و به حق آنان پناهمان بده و به دادمان برس» 

 

مرجع عاليقدر و فقيه اهل بيت (عليهم السلام) حضرت آيت الله العظمي مرعشي نجفي (قدس سره الشريف) در روز بيستم صفر 1315 در نجف اشرف در خانواده علم و تقوا پا به عرصه وجود نهاد و سرانجام در 7 صفر سال 1411(7شهريور 1369) در شهرستان قم , چهره در نقاب خاک کشيد. تدريس بيش از شصت و هشت سال در حوزه علميه قم و نيز قبل از آن در نجف اشرف و تربيت هزاران شاگرد که هر يک خود در زمره بزرگان اسلام بوده,  مي باشند , بخشي از خدمات آن عالم فرزانه به حساب مي آيد . بنياد صدها مدرسه علميه و هزاران مسجد ، حسينيه , کتابخانه و مراکز فرهنگي , رفاهي و در ماني در قم و شهرستانهاي داخل و خارج کشور , و نيز احياء و اشاعه آثار دانشمندان متقدم اسلامي , همچنين تاليف و تصنيف بيش از صد اثر در علوم مختلف اسلامي به ويژه فقه , اصول , کلام تفسير , درايه , انساب و ادبيات , از ديگر خدمات ايشان مي باشد .

 

از روزگاري که در نجف اشرف به تحصيل و تدريس اشتغال داشته اند , پيوسته در جمع آوري کتابهاي نفيس خطي از هر فرصتي استفاده نموده و با انجام روزه و نماز استيجاري , کار شبانه در کارگاه برنج کوبي , و حذف يک وعده غذا در بيست و چهار ساعت , وجوه به دست آمده را صرف خريد کتاب مي کرد و همه آنها هم اکنون در گنجينه کتابخانه معظم له مورد استفاده مي باشد .

 

در نتيجه تلاش مستمر ايشان در همين راستا , اکنون شاهد کتابخانه عظيمي هستيم که از لحاظ شمول نسخه هاي خطي نفيس , نخستين کتابخانه کشور , سومين کتابخانه جهان اسلام و يکي از بزرگترين و مشهورترين کتابخانه ها در جهان به شمار مي رود .

 

فرازهايي از وصيتنامه ايشان:

 

·        سفارش مي کنم اورا (فرزند ارشد ايشان جناب حجت الاسلام سيد محمود مرعشي نجفي) به دوري جستن از بي کاري و بطالت و صرف عمر عزيز در چيزهايي که نفعي ندارد . روايت شده است که : «ان الله تعالي شانه يبغض الشباب الفارغ  = خداوند تعالي , جوان بي کار را دشمن مي دارد »

·        و سفارش مي کنم به اينکه کيسه اي که درآن خاک مرقد ائمه طاهرين (عليهم السلام) و اولاد آنان و قبور اصحاب و بزرگان را جمع آوري کرده ام , براي تيمن و تبرک با من دفن نمائيد و مقداري از آن را هم زير صورت و قدري محاذي صورت بريزند  .

·        و سفارش مي کنم او را به اينکه لباس سياهي که در ماه هاي محرم و صفر مي پوشيدم , با من دفن شود .

·        و سفارش مي کنم به سجاده اي که هفتاد سال بر آن نماز شب به جا آورده ام , با من دفن شود .

·        و سفارش مي کنم او را به تسبيحي از تربت امام حسين (عليه السلام) که با آن در سحرها به عدد آن استغفار کرده ام , با من دفن شود .

·        و سفارش مي کنم به دستمالي که اشکهاي زيادي در رثاي جدم حسين مظلوم و اهل بيت مکرم او ريخته و صورت خود را با آن پاک مي کردم , بر روي سينه در کفنم بگذارند .

·        و سفارش مي کنم او را که پيوسته با طهارت و وضو باشد , چه آن خود سبب نور باطن و برطرف کننده آلام و اندوه ها است .

·        و سفارشش مي کنم که جنازه مرا رو به روي مرقد مطهر بي بي فاطمه معصومه (سلام الله عليها) قرار داده , و در اين حال يک سر عمامه ام را ضريح و سر ديگر را به تابوت بسته , به عنوان دخيل , و در اين هنگام مصيبت و داع مولاي من حسين مظلوم با اهل بيت طاهرينش را بخوانند .

·        و سفارش مي کنم او را که جنازه مرا در حسينيه اي که براي عزاي جدم تاسيس کرده ام قرار داده و همين عمل بستن عمامه را را تکرار کنند . بدين ترتيب که يک سرآن را به منبر سيد الشهداء (عليه السلام) و سر ديگر با به تابوت بسته و همان گونه مصيبت وداع را بخوانند .

·        و سفارش مي کنم او را که دامن همت به کمر زده و با اراده تمام و آهنين آماده ترويج دين حنيف و دفاع از مذهب حقه اثني عشري باشد , چه اين مذهب غريب است و با فرياد بلند آوا سر مي دهد : آيا کمک کننده اي هست که دفاع از من کند ؟ و نمي بينيم کسي لبيک گفته و ناله او را پاسخ دهد مگر عده کمي که پروردگار کوششهاي آنان را سپاسگذاري کند .

·        و سفارش مي کنم به کم کردن معاشرت و همنشيني , زيرا معاشرت در اين زمان هم منع دارد و هم خطر , و کم انجمني است که خالي از بهتان و غيبت در حق مومنين و عيب جويي و تحقير و ضايع کردن حقوق و برداري آنان باشد .

·        سفارش مي کنم او را بر صله رحم زيرا آن از نيرومند ترين اسباب توفيق و برکت در عمر و زيادي روزي است.

·        و سفارش مي کنم او را به مداومت اين دعا پس از ذکر رکوع خصوصا در رکعت آخر :

«اللهم صل علي محمد و آل محمد و ترحم علي عجزنا و اغثنا بحقهم»

«پروردگارا ! بر محمد و خاندانش درود فرست و ترحم بر عجز ما کن , و به حق آنان پناهمان بده و به دادمان برس» 

·        و سفارش مي کنم کوشش کند که بدن من در همين کتابخانه دفن شود , حتي اگر در بيرون شهر قم اجل من فرا رسد .

فرزند حضرت آيت الله مرعشي مي فرمايند : اينجانب انگيزه سفارش دفن در کتابخانه را از ايشان سوال کردم که چنين بيان داشتند : «حقير با آنکه محل دفن مناسبي در حرم مطهر بي بي فاطمه معصومه (سلام الله عليها) برايم از ساليان قبل در نظر گرفته شده , لکن ميل دارم در کنار کتابخانه عمومي زير پاي افرادي دفن شوم که به دنبال مطالعه علوم آل محمد (صلي الله عليه و آله) به اين کتابخانه مي آيند .»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط mehman | 

 

خدايا من تو رو به خاطر خودت عبادت مي کنم!
خدايا باور کن! خالي نمي بندما!

هر کسی دنبال چیزی می گرده ، یکی بهشت می خواد و حوری و پری  یکی از آتیش می ترسه و جهنم واسش خیلی جای مخوفی به نظر میرسه یکی دنبال کمالات تو همین دنیاست یکی دنبال مقاماته یکی دنبال درجات اون یکی دنبال وجناته این یکی دنبال سکناته فلانی درجات سلوک رو می خواد درک کنه و دنبال راه رسمش میگرده و کسایی هم که اصلا چیزی نمی خوان .

من چی می خوام ؟

جای خوندم که نویسنده نوشته بود : اگر تو عذاب دهنده باشی ای خدا ،با جان دل می پذیرم .

راست می گفت ؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/18ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط mehman | 

 

پاي صحبت استاد در درس اخلاق  

ملكي بر زاهدي وارد شد در لباس آدميت و با زاهد هم صحبت شد . با توجه به اينكه اين عابد را عالم ديد از عابد خواست تا براي او نصيحتي يا سفارش انجام دهد .

استاد فرمودند : در قديم نیز همينطور بود. اگر جواني يا مردم عادي عالمي يا عابدي را مي ديدند از او مي خواستند آنها را نصحيت كند . خلاصه عابد بعد از اصرار ملك براي او نصيحتي كرد به شرح ذيل :  

1- هم عالم باش هم جاهل باش : عالم به خدا باش و او را بشناس و غير خدا رو نشناسي .

دستت رو جلوي كسي دراز نكن، فقط و فقط خدا . در همه كار در تشخيص حق از باطل و... عالم به خداوند باش و از ديگران غافل و جاهل باش . 

2- هم محب باش هم دشمن باش : خداوند را دوست داشته باش و دشمنان خدا رو دشمن بدان .

شما خدا و دوستداران خداوند را دوست داريد. عالمي يا عارفي مي بينيد از اون احسالس رضايت مي كنيد در همين حال اگه گناهي ببنيد بسيار ناراحت يا ظلمي ببنيد عصباني خواهيد شد اين همين روايت را متذكر مي شود . 

3- هم زاهد باش هم راغب باش : زاهد و بي ميل باش به دنيا و راغب و باميل باش به آخرت .

زاهد باش به دنيا مثلا در هنگام نماز ديگر كار و مال دنيا رارها كن به نمازت مشغول باش. خيلي از رانندگان در هنگام ظهر ديگر دست از كار كشيده در نزديكترين مسجد مشغول نماز مي باشند و به اين حديث عمل كردند .

4- هم سخي باش هم بخيل باش : نسبت به دنيا سخي باش مالت رو به فقرا انفاق كن و ريزش داشته باش و در دينت بخيل باش .

مثل اره ، وقتي در حال برشه كمي خاك اره براي خودش در اين سوء ميريزه و به سمت خودش مي كشه و مقداري نيز به اطراف پخش مي كنه . اما در مورد دينت بخيل باش ، اگه كسي خواست دينت را ازت بگيره به هيچ وجه نده و بخيل باش .  

5- هم شجاع باش هم عاجز باش : در طاعت خداوند شجاع باش و نسبت به گناه عاجز باش .

در قديم پير مردها تا كربلا پياده مي رفتن اما در انجام كارهاي شخصي خودشون عاجز بودن اين همون شجاعت در طاعت است .

سپس عابد به ملك گفت : پاشو، پاشو برو كه من رو از عبادت خدا باز داشتي، غافل از اينكه اين طرف خودش ملكه . بله ، ما داريم دعاي سمات مي خونيم موبايلمون زنگ مي زنه با بغل دستيمون صحبت مي كنيم و غافل مي شيم از عبادت خداوند ، چرا ؟

خداي لياقت طاعات و عبادات خود را بر ما روا دار .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/08ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط mehman | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
( وذاالنون اذذهب مغاضبا فظن ان نقدرعلیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین )

ویاد آر حال یونس (ع) را هنگامی که از میان قوم خود غضبناک بیرون رفت و چنین پنداشت که ما هرگز او را در مضیقه و سختی نمی افکنیم ( تا آنکه به ظلمات دریا و شکم ماهی در شب تار گرفتار شد ) آنگاه در آن ظلمتها فریاد کرد: الها خدائی به جز ذات یکتای تو نیست تو از شرک و شریک و هر عیب و آلایش منزهی و من از ستمکارانم ( که بر نفس خود ستم کردم برحالم ترحم فرما )
الانبیاء ( 87 )

پیوندهای روزانه
شرح حال صالحان
بانک صوتی و فلیم مذهبی
مناجات
آیت الله سید حسن ابطحی
vazannon
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
آرشيو
پیوندها
آداب سير و سلوك
سیر و سلوک من
کمال انسانی و عروج عرفانی
بهترین برنامه های بروز شده دنیا
بهترین قالب های وبلاگ و وب
شيعه چهارده معصوم
زیبا ببین
آخرين گناه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM